intTimeZone=33042;
strBlogId="khorshidvalayat";
intCount=-1;
strResult="";
try {
for (i=0;i بار اولی ک دیدمت راکاملا ب یاددارم. در مسجد نشسته بودی و ب درد و دلهای بچههای محل و دغدغههایشان گوش میدادی تاشاید بتوانی گرهای از گره مشکلاتشان باز کنی یاحتی قدمی برایشان برداری... سماحة القائد،الامام السيد علي الحسيني الخامنه اي فرمودند: هوا بارانی است. نمیدانم چرا یاد تو افتادم. یاد اشکهای آخرین خداحافظیات که در میان پلکها پنهان شد. یادت هست این مادرت بود که رویت را بوسید و تو را از زیر نورانیترینها رد کرد؟ یادت هست چند قدمی برداشتی و با یک نگاه دیگر به مادر از آن کوچه گذشتی؟ مادر میدانست که نباید پشت سر مسافرش گریه کند؛ اما اشکها این را نمیفهمیدند و بعد از رفتن تو، باریدند. آخرین نامهات را که نوشتی، یادت هست؟ روبهرویت برهوتی از عشق بود و در نگاه تو این زمین و آسمان بودند که در یک نقطه به هم متصل میشدند؛ زمین خاکی و آسمان آبی. آیا برای تو هم وصلی خواهد بود؟ روی آن تخته سنگ نشسته بودی و قلم را بیپروا حرکت میدادی. در کنار تو لاله روییده بود. برای مادر چند شاخه چیده بودی. آری! آخرین نوشتهات هنوز با همان لالهها در کنار عکس تو روی طاقچه قدیمی خانهاند. مادر هر روز به آنها نگاه میکند و با اشک دل به لالههای تو آب میدهد. میدانی تا به امروز هنوز هیچ کس جرئت کنار زدن پرده دل مادر را نداشته است. تنها خاطرهای که در کنج ذهنش امید دیدار تو را میدهد، آخرین لبخندت است وقتی که از پیچ کوچه میگذشتی و دستی که بالا بردی. مادر حالا میفهمد که تو میخواستی بگویی «مسافر آسمانی» اما فقط اشاره کرده بودی؛ بیهیچ حرفی. ثانیههای انتظار سالها بود که میگذشت تا اینکه صدای دستی لرزان روی زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ یکی از آنها که مانند تو مسافر آسمان بود، اما... نگاهی به مادر کرد و سرش را در گریبان فرو برد. شرم، اشک، لرز، همه چیز از درون او موج میزد. دست به جیب برد و پلاک نیمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاکی که با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبری داشت؟... هیچ... از آن به بعد، تنها سنگهایی که روی آنها نوشته بودند «شهید گمنام، فرزند روحالله» همدم روزهای تنهایی مادر شد. درآستانه میلادحضرت امام رضا(ع)عازم مشهدمقدس هستم وانشاالله نایب الزیاره شماباشم .......................................... میلاد امام رضا (ع)مبارک درسال روزولادت حضرت ثامن الحجج(ع)درکنارحرم باصفای ایشان نایب ا
اين خاطره را همان سال 87 در اتوبوسي كه راهي نور بود، از يكي از راويان نوراني شنيدم كه خواندنش بعد ازپنج سال هنوز مو به تنم سيخ ميكند... بخوانيدش كه قطعا خالي از لطف نيست:
اين كلمات مبالغه آميز راحذف كنيد.
بنده وقتي اين كلمات راميشنوم،حقيقتاًمتأذّي ميشوم
خامنه ای ثروتمندترین رهبر دنیاست چراکه!!!!؟؟؟؟
خونی که دررگ ماست همه هستی مان جان ناقابل مان ومختصر آبرویی که داریم همه وهمه ازآن خامنه ای است.
با این کلکسیون و با این همه ثروت
ویلا ندارد…
بیت دارد…
بیت که نه...
کاروانسراست خانه اش به جای فرش عرش دارد وگلیم وچند تکه آسمان همه چیز ساده است مثل خانه زهرا (س)مثل خیمه حسین (ع)
حسینیه امام خمینی دارد
چفیه دارد
و
عصایی که چوبش از شجره طوباست
و
دست مجروحی که ریشه در “کف العباس” دارد
فلذاست که حضرت ماه است...
قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با
مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما
را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه
سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است .