intTimeZone=33042; strBlogId="khorshidvalayat"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://LoxBlog.ir/commenting/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.php','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }



خورشید ولایت

سید اهل قلم

 

افسران - اینفو گرافی سید اهل قلم

ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
انتخاب عنوان باشما؟!!!!!!!!!!

افسران - انتخاب عنوان باشما؟!!!!!!!!!!


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
زندگی نامه همت

می خواهم برایتان از مردانگی مردی بنویسم ، که جان بر کف و عاشق ، بر پیمان ابدی خود با خالق خویش پای فشرد و از جان شیرینش گذشت تا پا بر سر افلاک ، الگوی همیشه تاریخ باشد و برگ زرین دیگری بر دفتر پر بار شهادت در این مرز پر گهر بیافزاید . سردار جبهه های عشق ، حاج ابراهیم همت را می شناسید؟

 


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
گفتگو با همسر شهید همت : ابراهیم عاشق مردمش بود

شاید چند خطی که به عنوان مقدمه در ابتدای  نوشتم، حال و هوای حاکم بر مصاحبه را کمی به خواننده منتقل می کرد. ولی واقعیت این است که سخنان همسر شهید همت در برخی بازه های مصاحبه چنان تلخ بود که بغض گلو اجازه حضور فعال در مصاحبه را از من می گرفت. در زمان تنظیم هم همین حس را داشتم. وقتی به فایل صوتی مصاحبه گوش می کردم، حس کردم صدای من در زمان مصاحبه به شدت لرزان بوده است. خانم همت خانم بسیار مهربانی بودند. خیلی دوست دارم افتخار آشنایی با پسرهای ایشان یعنی “مهدی و مصطفی” را هم داشته باشم. خانواده خیلی فهمیده ای هستند. همون طور که در مقدمه گفتگو نوشتم، خانم “ژیلا بدیهیان” به ابعاد گوناگون شخصیتی شهید همت پی برده و روح این مرد بزرگ را کاملاً درک کرده بود. او در گفتگوی خود عنوان کرد “همسر همت بودن مشکل بود” ولی به اعتقاد من وقتی جوانی بیست و سه ساله که چندیدن سال پس از شهادت ابراهیم همت به دنیا آمده به گفتگو با ایشان می نشیند و اینچنین لبریز از عشق این شهید می شود، مطمئناً خانم بدیهیان به خوبی از پس این وظیفه بزرگ یعنی “همسر همت بودن” برآمده است. در ادامه متن گفتگو با ایشان که در منتشر شده است رابخوانید.


[ ادامه مطلب ] |
ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
شهدای اینجا دیگر تشنه نیستند

اذن دخول سرزمین فکه ، تشنگی است. 

فکه یادآور نام چهار عملیات است : والفجر مقدماتی (بهمن 61) ؛ والفجر یک (فروردین 62) ؛ ظفر چهار (تیر63)؛ و عاشورای سه (مرداد63) . فکه روایت سر زمینی است که رمل‌ های آن پیکر خونین بسیاری از عزیزان این سرزمین را کفن کرده است .

فکه

این روایت ، ساده و مختصری است از منطقه فکه که احتمالا یا رفته‌ای یا قرار است بروی و ببینی ؛ اما من می‌خواهم روایت دومی را هم از فکه بیان کنم روایتی که این‌قدر مختصر نباشد و گوشه ‌ای از حقایق را به تصویر بکشد.

بسیجی‌ها هشت تا چهارده کیلومتر را در حالی با پای پیاده از میان رمل‌ ها و ماسه ‌های روان فکه گذشتند که وزن تقریبی تجهیزاتی که همراه داشتند دوازده کیلو بود؛ تازه بعضی ‌ها هم مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پل را نیز حمل کنند. این پل ‌ها قرار بود روی کانال ‌ها تعبیه شود تا عبور رزمندگان به مشکل فوگاز برنخورد. تا همین جا را داشته باش تا برسیم سر موانع ، اصلا عملیات والفجر مقدماتی را به خاطر همین می‌گفتند عملیات موانع . هدف بسیجی‌ ها خط دشمن بود . مجموعه‌ای از کانال‌ها ، سیم‌خاردارها و میدان مین ‌ها که گاهی عمق آن به چهار کیلومتر می‌رسید ، بچه ‌ها یکی را که رد می‌کردند به دیگری می‌ رسیدند. موانع معروف فکه هنوز زبانزد نیرو های عملیاتی است ؛ کانال ‌هایی به عرض سه تا نه متر و عمق دو تا سه متر و پر از سیم‌خاردار ، مین والمر و بشکه ‌های پر از مواد آتش ‌زا. 

 

منبع : http://www.mardane-asemani.blogfa.com

ادامه مطلب ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سالروز 8 سال دفاع مقدس

پنج‌شنبه 8 مهر 1389 ساعت 09:51 ب.ظ

با سلام خدمت دوستان عزیز و شهید دوست : 

 

شاید مطلبی که میزارم کمی دیر شده باشه ، شهدا هم منو ببخشن که سالروزشونو دیر بریک میگم من واقعا سرم شلوغ بوده این چند مدت و وقت نمی کردم به وبلاگ رسیدگی کنم نظرات دوستان رو می خوندم واقعا دست همه شما درد نکنه شما همگی به شهدا لطف دارین خوشحالم که وبلاگ کوچیک بنده که واسه شهدا ساختم انقدر محفلش گرم شده باشه واقعا لذت بخشه آمد ببینه این همه شهید دوست داریم تو مملکت ایرانمون امیدوارم همگی راه این عزیزان را ادامه بدیم و تا انتقام خونشون را نگرفته ایم از گفتن لبیک یا خمینی لبیک یا خامنه ای در برابر کفار و دشمنان شهدا بیمی نداشته باشیم . با تشکر از نظرات زیبای شما دوستان


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
|دلنوشته

زن، چون آتشي كه بر نفت شعله مي‌زند، چنين نوشت:

«شراب نفت تو را مست كرد. جام سياهي كه آمريكايي‌ها به دستت دادند و همراه اسرائيلي‌ها و اعراب منطقه و همه آنان كه هوس منفعت به سرشان زده بود با تو شروع كردند به رقصيدن. نمي‌دانستيد كه فتيله‌هاي نابودي‌تان را با شعله جنگ در مرداب نفت فرو مي‌بريد».

و زن گريست و سخن گفت و گفته‌هايش را نوشت:

«مست چه مي‌فهمد كه آه مظلوم هزار بار قدرتمندتر از لرزه و طوفان سهمگين و هر بمبي است. ظلم را خدا مي‌بيند و آه را، آه مظلوم را...»

بغض راه گلويش را بسته بود. به صدام و صداميان لعنت مي‌فرستاد.

نامش زينب بود، زينب ساداتي. تمام هم و غمش را گذاشته بود براي گردآوري اسناد جنايات صدام، تا در مجموعه‌اي به همين نام به چاپ برسد. اما آن روز قلبش درد گرفته بود، درد فراقي آتشين. ترجيح مي‌داد به رؤياي شيرين خود بينديشد. قلم را كنار گذاشت و به فكر فرو رفت. هيچ چيز نمي‌توانست مانع او شود؛ حتي خودش. خاطره شيرين و لطيف كودكش، او را با خود برد. به لبخند او لبخند زد. لب‌هايش را روي هم فشار داد... و آرام اشكش پيدا شد...

تا هفت سال قبل از جنگ هميشه نذر مي‌داد و دعا مي‌كرد و مجلس مي‌گرفت و زيارت مي‌رفت. گاهي وقت‌ها هم پيش دعانويس مي‌رفت. دلش بچه مي‌خواست. لذت مادر شدن. اين سهم هر زني است كه مادر بشود. او بچه‌دار نمي‌شد. تا بالاخره خداوند به او بچه داد. هنوز كودك دلبندش سه، چهار روزه بود كه جنگ شروع شد. او با شوهرش حسين، سر اينكه براي پسرشان چه اسمي بگذارند هميشه دعوا داشتند. تا اينكه تصميم گرفتند اسم‌هاي مورد نظرشان را بنويسند و داخل پيمانه بريزند و به قيد قرعه نام پسرشان را مشخص كنند.

زينب 37 اسم زيبا كه مورد نظرش بود، نوشت. شوهرش حسين هم 33 اسم انتخاب كرده بود. جمعاً شد 72 اسم.

پيمانه‌اي را آوردند. كودك در آغوش پدر بود. تا زينب خواست اسم كودك دلبندش را انتخاب كند. صداي آژير خطر بلند شد. دوباره خرمشهر بايد آماده شليك چند موشك مي‌شد. آنها سريع رفتند زير راه‌ پله‌ها. آن وقت صداي انفجار اول شنيده شد. حسين و زينب دل تو دلشان نبود. مي‌خواستند زودتر بفهمند نام كودكشان چيست؟ زينب نام انتخابي را برداشت و در همين حين كمي آن‌سوتر، انفجار بعدي پايه‌هاي خانه آنها را لرزاند. زينب كاغذ قرعه را باز كرد تا بخواند. چه شوقي داشتند! «علي اصغر». مادر و پدر خنديدند و به علي اصغر نگاه كردند و او را براي اولين بار صدا زدند كه ناگهان شمع جشن تولد هم روشن شد. انفجار موشك، علي اصغر و حسين را از زينب جدا كرد...

شهر سقوط كرد... روزهاي سخت اسارت و شكنجه، زينب را با خود مي‌برد. زينب به يك باره تمام دارايي و دلخوشي زندگي‌اش را از دست داد و حالا تنها روحيه‌اي ضعيف، رواني پريشان و اعصابي دگرگون و افسرده برايش باقي مانده بود. جز آرزوي مرگ هيچ چيز برايش معنا نداشت. پس از آزادي نيز همچنان خود را اسير مي‌پنداشت. شوق زيستن و اميد به حياتش را از دست داده بود. قلبش اسير بود. روحش در بند بود. از جانش خسته بود. اقوامش نذر و نياز كردند، مجلس گرفتند، او را به زيارت بردند و توسل به ائمه داشتند تا شايد شفا يابد و روحيه باخته‌اش را بازيابد. زبانش از سكوت به در آيد و دگربار شور زندگي در جانش دميده شود. اما هيچ فايده‌اي نداشت. او فقط در انديشه علي اصغر و حسين بود. تا آنكه دعانويسي پيدا شد كه برايش دعا بنويسد و سفارش كرد كه تا خوب نشده اين دعا را نخواند. زينب بي‌اعتنا بود. دعا را بر گردنش آويخته بود. همين دعا بر روي روحيه زينب تأثير خوبي داشت و كمي او را به خودش نزديك‌تر كرد. بالاخره زينب تاب نياورد و پس از چند وقت، دعا را باز كرد و خواند. نوشته بود: «زينب(س)»

و همين كافي بود براي نزديك كردن زينب به خود و بازيافتن خويشتنش. اين‌گونه بود كه زينب دست به قلم شد و پشت ويترين كاغذين دادگاه صدام رفت و با زبان قلم به افشاگري پرداخت. و از ظلم يزيديان زمان و ناله‌هاي سكينه گفت. از جهالت اهل كوفه و بغداد و...

آري زينب ده سال مأيوسانه به زندگي نگريست، اما نمي‌دانست كه به خاطر گم‌شده‌هايش خودش را نيز گم كرده بود. تا آنكه خودش و خدايش و جاودانگي فرزند و همسرش را ياد آورد و نوشت:

«ما دشمنانمان را مي‌شناسيم، يادمان هم نمي‌رود».


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
شهید گمنام

قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد. برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم.

خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم. فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.

خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع با شکوهی برگزار شد.

می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب از جلوی مسجد حرکت کنیم.

بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود.

سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما!

لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم!

پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!

...


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
وقتی به سنگ قبرش نگاه میکنم دلم میلرزد
 
نوشتند :
 
گــــــــمــــــــنـــــــــام
 
یعنی او از مهدی گمنام ما خبری دارد ؟؟؟
 
راستی از مهدی (عج) چه خبر ؟
 

ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.

چند نفر رفتن معبر باز کنن، ۱۵ ساله بود.

چند قدم که رفت، برگشت، گفتند ترسیده!

پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت:

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!

و پا برهنه رفت…


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392
چقـــــــــدر زیبـــا...

بهش گفت پول براي طــــــلا، فعـــــــلا ندارم؛ عـــــــوضش

قــــــــول میدم هر سال بیارمت طلائیـــ ه  !...

talaeie-hamsar.jpg

 

35.gifهمســـ♥ــــر یعنی همســـــــــفر تا بهشــ♥ـــت 35.gif

امام خامنــــ ه ای


ن : امیر بدری
ت : جمعه 29 شهريور 1392