intTimeZone=33042; strBlogId="khorshidvalayat"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://LoxBlog.ir/commenting/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.php','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }



خورشید ولایت

ببین حضرت زهرا (س) چی دوست داره ...
 
افسران - ببین حضرت زهرا (س) چی دوست داره ...

ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
گروه واجب فراموش شده
 
افسران - گروه واجب فراموش شده

ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
تا "آخــــــــــ ــر " ایستاده ایم...
 
افسران - تا "آخــــــــــ ــر " ایستاده ایم...

ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
ساده می گویم سلام بر تمام شهیدان

افسران - ساده می گویم سلام بر تمام شهیدان


ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
مناجات شهید

دیگر نمی خواهم زنده بمانم من محتاج نیست شدنم.

من محتاج توأم خدایا! بگو ببارد باران كه كویر شوره زار

قلبم سال هاست كه سترون )بی حاصل (مانده است.

من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم. خدایا! دیگر

طاقت ماندن ندارم بگذار این خشكزار وجودم این

قلب مرده من دیگر نباشد! خدایا دوست دارم تنهای

تنها بیایم. دور از هر كثرتی دوست دارم گمنام گمنام

بیایم دور از هر هویتی.خدایا اگر بگوئی لیاقت نداری

خواهم گفت:»لیاقت كدامیک از الطاف تو را داشته

ام؟!« خدایا دوست دارم سوختن را ، فنا شدن از همه

جا، جاری شدن به سوی كمال انقطاع، روان شدن...


ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
سکوت اجباری

 

شب عمليات والفجر 8، محمد در حاشيه اروند رود به شدت مجروح شد. هرچه به او اصرار كردند كه

بيا تو را به عقب برگردانيم، قبول نكرد و گفت: شما به عمليات ادامه بدهيد و نگذاريد عمليات لو برود.

وضع عجيبى بود به هر زحمت بود، بچه ها را متقاعد كرد كه به پيش روى ادامه دهند.

زخم هايش عميق بود و خون ريزى اش شديد؛ براى آنكه سرو صدا نكند و عمليات لو نرود، سرش را داخل

آب فرو مى كرد. دقايقى گذشت و محمد شمسى همانگونه در كنار اروند مظلومانه به شهادت رسيد.

 


ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
سرباز ولایت

 

نـام مـن سـربـاز کـوي عـترت است

دوره آموزشی ام هـيئت است

پادگانم چادري شد وصله دار

سردرش عکس علی با ذوالفقار

 

ارتش حيدرمحل خدمتم  

بهر جانبازي پی هر فرصتم

 

نقش سردوشی من یا فاطمه است

قمقمه ام پر زآب علقمه است  

اسم رمز حمله ام یاس علی است

افسرما فوق من سيد علی است


ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
به آرامش میرسم منزل با یاد و اسم شهدا

 

 

کوچه هایمان را به یاد شهید کردیم

تا هروقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم

از گذرگاه کدام شهید به آرامش به خانه می رسیم

شهدا شرمنده ایم


ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
بمب خنده

 

شهید مصطفی احمدیروشن تو جمع خانوادگی،

خیلی اهل بگو بخند بودولی تو جمعی که نامحرمی

نشسته بود، خیلی مالحظهمیکرد. تا جایی که دوستان خانومش

گفته بودن: »تو میخوای با این ازدواج کنی؟! این آدم

اخموی بداخالق که همیشه سرش پایینه؟« ولی بعد از

عقد که رفته بود پیش بچههای خوابگاه، گفته بود شوهرم

وارد هر جایی که میشه بمب خنده است.

منبع: کتاب من مادر مصطفی نوشته رحیم مختومی

 


ن : امیر بدری
ت : سه شنبه 2 مهر 1392
عاشقان شهادت

 

کمی دقت نمی کردی، بیل مکانیکی به گِل می نشست. زمان می گذشت، اما خبری از شهدا نبود. داشتم

با خودم حرف می زدم: «خدایا من هم با اینها بودم، چی شد اینها را انتخاب کردی؟ مگه ما آدم بدا دل

نداریم؟ خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی بهره بودیم؟!» توی پاکت بیل، یک تکه پارچه قرمز رنگ

توجهم رو جلب کرد. دویدم و برداشتمش. گِلها را از روی آن پاک کردم. جواب سؤالم بود! رویش نوشته بود:

«عاشقان شهادت»!


ن : امیر بدری
ت : دو شنبه 1 مهر 1392