intTimeZone=33042;
strBlogId="khorshidvalayat";
intCount=-1;
strResult="";
try {
for (i=0;i دیگر نمی خواهم زنده بمانم من محتاج نیست شدنم. من محتاج توأم خدایا! بگو ببارد باران كه كویر شوره زار قلبم سال هاست كه سترون )بی حاصل (مانده است. من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم. خدایا! دیگر طاقت ماندن ندارم بگذار این خشكزار وجودم این قلب مرده من دیگر نباشد! خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم. دور از هر كثرتی دوست دارم گمنام گمنام بیایم دور از هر هویتی.خدایا اگر بگوئی لیاقت نداری خواهم گفت:»لیاقت كدامیک از الطاف تو را داشته ام؟!« خدایا دوست دارم سوختن را ، فنا شدن از همه جا، جاری شدن به سوی كمال انقطاع، روان شدن... شب عمليات والفجر 8، محمد در حاشيه اروند رود به شدت مجروح شد. هرچه به او اصرار كردند كه بيا تو را به عقب برگردانيم، قبول نكرد و گفت: شما به عمليات ادامه بدهيد و نگذاريد عمليات لو برود. وضع عجيبى بود به هر زحمت بود، بچه ها را متقاعد كرد كه به پيش روى ادامه دهند. زخم هايش عميق بود و خون ريزى اش شديد؛ براى آنكه سرو صدا نكند و عمليات لو نرود، سرش را داخل آب فرو مى كرد. دقايقى گذشت و محمد شمسى همانگونه در كنار اروند مظلومانه به شهادت رسيد. نـام مـن سـربـاز کـوي عـترت است دوره آموزشی ام هـيئت است پادگانم چادري شد وصله دار سردرش عکس علی با ذوالفقار ارتش حيدرمحل خدمتم بهر جانبازي پی هر فرصتم نقش سردوشی من یا فاطمه است قمقمه ام پر زآب علقمه است اسم رمز حمله ام یاس علی است افسرما فوق من سيد علی است کوچه هایمان را به یاد شهید کردیم تا هروقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه کدام شهید به آرامش به خانه می رسیم شهدا شرمنده ایم شهید مصطفی احمدیروشن تو جمع خانوادگی، خیلی اهل بگو بخند بودولی تو جمعی که نامحرمی نشسته بود، خیلی مالحظهمیکرد. تا جایی که دوستان خانومش گفته بودن: »تو میخوای با این ازدواج کنی؟! این آدم اخموی بداخالق که همیشه سرش پایینه؟« ولی بعد از عقد که رفته بود پیش بچههای خوابگاه، گفته بود شوهرم وارد هر جایی که میشه بمب خنده است. منبع: کتاب من مادر مصطفی نوشته رحیم مختومی کمی دقت نمی کردی، بیل مکانیکی به گِل می نشست. زمان می گذشت، اما خبری از شهدا نبود. داشتم با خودم حرف می زدم: «خدایا من هم با اینها بودم، چی شد اینها را انتخاب کردی؟ مگه ما آدم بدا دل نداریم؟ خدایا اینها چی داشتند که ما از اون بی بهره بودیم؟!» توی پاکت بیل، یک تکه پارچه قرمز رنگ توجهم رو جلب کرد. دویدم و برداشتمش. گِلها را از روی آن پاک کردم. جواب سؤالم بود! رویش نوشته بود: «عاشقان شهادت»!